اكنون بايد از چاه تن بيرون آمد، بايد از حضيض دنيا راهى عروج شد. اكنون دارم به آن فرداى بلند مى انديشم ، فردائى كه در انتظار من است و من در انتظار اويم .

اكنون در امروزم ، امروزى كه فردا از آنسويش پيداست .

اى خدا، اكنون كه گويا فردا مى خواهد مرا دريابد و من او را مهمان گردم ، دلم در كوى محبت هروله دارد.

اى خدا، اكنون كبوتر جانم گاه مى نالد و گاهى مى بالد، مى نالد از دير باليدن و مى بالد به اميد تو.

اى خدا، اكنون پيراهن فراق برتنم فرسوده گشته ، ولى جانم پيراهن اميد تو مى پوشد.

اى خدا، اكنون دشت خشك دلم آب و باران مى طلبد.

اى خدا، من اين روزگار هجران را چگونه بسر برم ؟

اى خدا، اكنون مى خواهم رسالت خویش را بر ذرات خونم بنویسم

خدایا ، اكنون مى خواهم بازبان دل و دیده ام  با تو سخن گويم .

خدایا ، اكنون روحم چون گل شگفته شده و جامه تن دريده ام .

خدایا اکنون برای رسیدن به کوی تو و کوی حسین تو چون آهوی وحشی میدوم .

خدایا، اكنون آينه دلم را پاك مى كنم تاتورا در آن ببينم ، خود را پاك مى كنم تا به سوى تو آيم ، بااميد به تو...