غروب...
چه روزها که یک به یک غروب شد نیامدی
چه اشکها که در گلو رسوب شد نیامدی
خلیل آتشین سخن تبر به دوش بت شکن
خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی
تمام هفته را همی به انتظار جمعه ام
دوباره صبح ، ظهر، نه غروب شد نیامدی
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۱۰/۰۶ ساعت 21:7 توسط ر.ا
|